على اكبر دهخدا
1126
امثال و حكم ( فارسى )
غلام ميخرم كه مرا صاحب گويد . غلام همت آنم كه زير چرخ كبود * ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است . حافظ . غلامى با طبق ميرفت خاموش * طبق را سر بپوشيده به سرپوش يكى گفتا چه دارى بر طبق تو * مكن كژى بگو با من به حق تو غلامش گفت اى سرگشته خاموش * چرا پوشيدهاند اين را بسرپوش ز روى عقل اگر بايستى اين راز * كه تو دانستئى بودى سرش باز . عطار . نظير : تنى چند از بندگان سلطان محمود گفتند حسن ميمنديرا كه سلطان امروز در فلان مصلحت ترا چه گفت . گفت بر شما هم پوشيده نباشد . گفتند تو دستور مملكتى آنچه با تو گويد با مثال ما گفتن روا ندارد . گفت باعتماد آنكه داند كه با كسى نگويم . پس چرا مىپرسيد . از گلستان سعدى غل از انگشترى نشناختن . تمثل : تا تو ز دينار ندانى پشيز * به نشناسى غل از انگشترى . ناصر خسرو . غل بانگشترى چه ماند . مرا همچو خود خر همى چون شمارد * چه ماند همى غل مر انگشتريرا . ناصر خسرو . غلبكن در چه بازياچه فراز . * ( اگر از من تو بد ندارى باز نكنى بىنياز روز نياز * مردن و رستن تو هر دو يكيست . . . ) ابو شكور بلخى . غلبكن در ، ظاهرا در مشبك است . غلط است اينكه گويند بدل ره است دل را * دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد . غلطاقشرا نميتوان تو برد . نظير : تنگهاش را نميتوان خرد كرد . كمانشرا نميشود كشيد غلط كار بود چشم سر . * ( از نظر دل بجهان كن نظر زانكه . . . ) امير خسرو دهلوى . رجوع به : اگر بس بدى . . . ، شود . غلط مشهور به از صحيح مهجور . اين مثل خالى از اغراقى نيست و در همه جا مطرد نتواند بود . غليان بكشيم يا خجالت . بمزاح و عذرخواهى به كسى كه غليانى آورده گويند . غليان تو و كمان رستم * اين هر دو نميتوان كشيدن . غليان بديست . غم آن درد كه درمان نپذيرد چه خورى * ( جام مىخور كه دواى غم بيدرمان است ) غم آنكسى خوردن آئين بود * كه او بر غمت نيز غمگين بود . اسدى . رجوع به : براى كسى بمير كه . . . ، شود . غم ارچه بىعدد باشد چو باران * توان خوردن به روى غمگساران . امير خسرو دهلوى .